

*****الاغ عاشق*****
در گوشه این جهان بیمار جایی که به دل نمانده دلدار
گاوی دو سه در میان آخور بودند به هم رفیق و دم خور
یک گاو نر جوان نادان مجنون شده بود در میان ایشان
میزد به در طویله اش شاخ و اندر پی همه اش میگفت آخ
آنقدر که او نموده فریاد تن خسته شد و زمین بیافتاد
اشکی زمیان جسم مستش غلتید به روی کتف و دستش
لیسید به روی شانه آن اشک آن رنگ پریده چون کشک
گاوان دگر همه پریشان در دور و برش ز قوم و خویشان
صد حلقه بر گرد او بستند تا مهر سکوت را شکستند
گفتندد پسر تو را چه حال است ؟ دیوانگی چون تو را محال است
ما را تو مگر غریبه دانی کین راز نمودهای نهانی
گفتا که کنار آغل ما یک گاو گزیده ماوا
بوده است به وصف نام لیلی اشکم زهمو شده است سیلی
این خاطره های او یادم آید و دهد به بادم
روزی به هوای گشت و صحبت با یک دل پر امید و جرات
روی چمن و کنار گاری رفتم به هوای خواستگاری
گفتم سر حالی یا حبیبی ؟ گفتا به تو چه مگر طبیبی ؟
دیدم که طرف چه قدر ظریف است صد تای مراطرف حریف است
گفتا که عزیز قهوه رنگم ای خوشگل خوشگلا قشنگم
ای موی مش و لبان اناری باد نفست چنان بخاری
مو ریخته ای به روی شانه آشوب زنی در این میانه
آن گه که بدیدمت به گلزار زآن روز بگشته حال من زار
عاشق شده ام به شاخ نازت بر چسم درشت نیمه بازت
ای من بشوم فدا و قربان بر آن دهان همیشه جنبان
حرفی بزن و به جای نشخوار یک چاره به پیش ما تو بگذار
ترسم صنما جنون بگیرم از عشق تو آخرش بمیرم
گفتا تو عاشقی به سمم مجنون شده ای به موی دنبم
تنها بروی به خواستگاری بیچاره مگر پدر نداری ؟
از دست تو بی سواد بد آه این رسم مگر نداری ؟
واه واه
رو با پدرت بیا به پیشم صحبت بکنید به قوم و خویشم
وتا بله برون جواب بگیری شاید فرجی بشه نمیری
گفتم به خودم چه اشتباهی جز تو به دگر نمانده راهی
باید که کنم عیان خبررا بایدکه خبر کنم پدررا
رفتم چو قشنگ نزد بابا گفتم به حیا و شرم و ایماء
بعد از دو سه فال و استخاره با لحن مشوش و اشاره
عاشق شده ام پدر دوا چیست ؟ بی لیلی من نفس روا نیست
بنگر تو کنون به حال زارم بر عشق و جنون کشیده کارم
گفتا پدرم که ای پسر جان ای گاو زبان نفهم نادا ن
آن گاو که از نژاد ما نیست هم آخوریش به تو روا نیست
ناگه بزدم فقان و فریاد یکدم بکن از شباب خود
یاد عشق است و جوانی و ندانی گفتا پدرم به من که آرام
هر چند کنون جوانی و خام باشد که خودت به راه آیی
من راضی شدم به هر چه خواهی
فردا که بشه ذم سحر گاه یک دسته بخر یونجه و کاه
با هم برویم به خواستگاری زیر همان درخت و گاری
صبح سحر از میان تختم بر جستم واز طویله رفتم
رفتم ولی دلم غمین بود بر جای شعف دلم حزین بود
در راه خرید دسته کاه خشکم زده شد سریع و ناگاه
قصاب به پیش چرخ گاری در دست گرفته تیغ گاوی
لیلی مرا گلو بریده کشته است و اورا شکم دریده
گلچین قضا گل مرا چید افسوس دگر نخواهمسش دید
این چرخ زمانه کی وفا کرد تقدیر مرا از او جدا کرد
از جور و جفای مشتی عباس آن لیلی من بگشته کالباس
از لیلی من نمانده یک مو مجنون شده ام لیلی من کو ؟
ای اهل طویله منخمارم بی لیلی خود نا ندارم
بد بخت ترو زمرغ و ماهی بیچاره این جنون گاوی


